نوبت من

نوبت من

  • نویسنده: مرجان استاد
  • 0 بازدید
  • امتیاز: (0 نفر)

خدا رو شکر کردم که بلاخره با هزار التماس تونستم نوبت بگیرم ساعت 5 بود باید حالا حالا ها می نشستم تا نوبتم بشه موبایلم رو دراوردم رفتم تو تلگرام و حسابی مشغول خوندن پیامهای نخونده بودم بیماران یکی یکی میرفتن داخل
دفترچه من گوشه میز خانوم منشی بودباید اول اونهایی که وقت گرفته بودن میرفتن بعدش نوبت من میشد ساعت 7 بود خیلی حوصلم سر رفته بود به مریضهایی که داخل سالن نشسته بودن نگاه  میکردم پیر و جوون و بچه اینقدر سالن شلوغ بود که جایی برای نشستن نبود رفتم از خانوم منشی بپرسم که کی نوبتم میشه تا برگشتم صندلیم پر شده بود خیلی خسته شده بودم هنوز حالا حالاها باید منتظر میموندم یک صندلی خالی شد رفتم کنار یک خانوم که تعدادی برگه دستش بود و خیلی شبیه معلمها بود نشستم حدسم درست بود اون خانوم معلم بود چون داشت برگه های امتحان بچه ها رو تصیح میکرد خیلی برام جالب بود چقدر نمرات یک کلاس متفاوت
کم کم سالن داشت خالی میشد هنوز نوبت من نشده بود از بس حرص خورده بودم معدم درد گرفته بود با خودم میگفتم حتما بعد از این باید دکتر گوارشم برم .
کلا دو نفر تو سالن بودیم من و یک پیرمرد ،خانوم منشی گفته بود بعد از اینکه بیمار اومد بیرون  میتونم برم داخل .مریض اومد بیرون منشی به من گفت می تونی بری  پیرمرد بلند شد و رفت به سمت اتاق، خانوم منشی گفت نوبت خانوم ولی پیرمرد توجه نکرد حسابی عصبانی بودم حتی تحمل 15 دقیقه رو نداشتم وقتی پیرمرد  اومد بیرون، رفتم به سمتش که یک چیزی بهش بگم ولی متوجه شدم رو گوشش یک سمعک و اون اصلا متوجه صدای منشی نشده بود.

به اشتراک بگذارید:

درباره نویسنده

  • مرجان استاد

نظرات کاربران

دیدگاه خود را ثبت کنید: